درد و دل در پنج سطر
دو، به نظرم یک بخش وجود ما احساسات است، همان است که از بوئیدن و چشیدن و لمس کردن و دیدن و شنیدن برمی آید. چیزی زیبا می شود یا زشت. بد بو یا خوشبو، خوش لحن یا بد صدا، آهنگین یا گوشخراش، لطیف یا خشن، نرم یا زبر، هزاران نوع ترکیب برایش می توان تصور کرد. مجموعه احساس هایی که با زیبایی و زشتی سروکار دارند، وقتی به یک اثر تبدیل می شود، اسمش هنر است. مثلا همان تابلویی که برایمان زشت یا زیباست. گاهی می شود که می گوئیم تابلوی خوبی است، یا تابلوی ارزشمندی است. مزخرف است. تابلو نمی تواند ارزشمند باشد، چون ارزش یک مقوله اخلاقی است و زیبایی یک مقوله اخلاقی نیست. نمی دانم تا کجا می توان اینها را از هم جدا کرد، ولی مطمئنم که یک جایی است که اینها از هم جدا می شود. از زیبایی یک زن خوشمان می آید، بوی تنش در مشام مان خوش می نشیند، وقتی نگاهش می کنیم چشممان خوشحال می شود، وقتی صدایش را می شنویم حس خوبی پیدا می کنیم. این زن زیباست. بعد با او نزدیک می شویم، خیلی نزدیک. با هم زندگی می کنیم. ولی او از نیمرو متنفر است، در حالی که من عاشق نیمرو هستم. او عاشق میهمانی رفتن است، ولی من از میهمانی های شلوغ بدم می آید. حتی در خیلی جاها سلیقه مان یکی نیست. من از کار او به عنوان یک مدیر خوشم نمی آید، وقتی پشت میز می نشیند و دستور می دهد دوست ندارم، او هم مرا به عنوان نقاش دوست ندارد. دلش می خواهد من نویسنده باشم. حتی در مورد خانه هم نظر مشترکی نداریم. من دوست ندارم خانه بخرم، ولی او معتقد است نباید پول مان را به حلقوم صاحبخانه بریزیم. می گوید بریزیم به حلقوم بانک که بعد همه اش مال خودمان بشود. او موجودی حسابگر است، من نمی توانم حسابگر باشم. او معتقد است باید خوش قول باشم، من نمی توانم. من خوشم نمی آید او حرف های صد من یک غاز می زند، در حالی که او خودش اصلا معتقد نیست حرف هایش صد من یک غاز است. دقت کردید! گاهی اوقات زنی را بخاطر زیبایی اش دوست داریم، عاشقش هستیم، تمام حس مان او را می خواهد، ولی نمی توانیم تحمل اش کنیم؟ به نظرم اخلاق و زیبایی و عقل سه حیطه جداگانه اند. الزامی ندارد که وقتی از نظر حسی و عاشقانه زنی را دوست داری اخلاقش را هم بپسندی. عاشقش هستی، اما نمی توانی تحمل کنی که کارهایش را همیشه نصفه نیمه انجام دهد. بعد از هم جدا می شوید. می فهمی باید با کسی زندگی کنی که از نظر اخلاقی و فکری توافق دارید. با یکی از همکارانت که همفکر تو هست ازدواج می کنی، زندگی خوبی دارید، بچه دار می شوید، بچه هایتان هم خوب تربیت می شوند. ولی اصلا نمی توانی از همسرت لذت ببری. فقط یک کمی فکر کردن کافی است تا بفهمی عاشقش نیستی و بعد از ده سال فقط به او عادت کردی. هیچ تابلویی منطقی نیست، هیچ عشقی نمی تواند اخلاقی یا عاقلانه باشد، هیچ ازدواجی نمی تواند الزاما عاشقانه باشد. ممکن است بعد از ده سال آنقدر معیارهای زیباشناسی ات با او یکی بشود که سر همه چیز توافق کنید، اما مطمئنا همدیگر را بخاطر یک چیزی تحمل کرده اید.
سه، به همان اندازه که معیاری مثل عشق برای زندگی مشترک احمقانه به نظر می رسد، معیاری مثل زیبایی برای دوستی و همکار بودن احمقانه است، یا معیاری مثل عشق در سیاست وحشتناک است. ترکیب عشق و سیاست می شود استبداد و فاشیسم. سیاست قلمرو عقل است، حتی اخلاق هم قلمرو سیاست نیست. آرمانگراها اخلاق را به سیاست تحمیل می کنند. همانطور که اخلاق را به اقتصاد هم تحمیل می کنند. در حالی که سیاست و اقتصاد یک منطق بیشتر ندارد و آن منطق عقلانی است. اینکه کسی شعار می دهد " صل علی محمد بوی فلانی آمد" یا مثلا یکی شعار می دهد " یا مرگ یا مصدق" یا آن دیگری می گوید " رجوی ایران، ایران رجوی" یا یکی دیگر فریاد می کشد " هایل هیتلر" یا " دوچه" برای موسولینی، یا به یک آقای کچلی می گویند " آتاتورک" که یعنی پدر ترک، یا به یکی دیگر می گویند " پدر طالقانی" یک جوری تحمیل کردن عشق و مهرورزی است به سیاست. در حالی که سیاست هیچ ربطی به اخلاق و عشق ندارد. سیاست هر وقت همخانه اخلاق یا عشق شد، جز استبداد و دیکتاتوری و بدبختی چیزی بار نیاورد. سیاست بکلی عالم عقلانیت است. آرمانگرایی تزریق فلسفه و اخلاق به سیاست است. اینکه یک گروه آرمانگرا تصمیم بگیرند جامعه را بسویی ببرند که معیارهای اخلاقی جامعه اصلاح شود، دقیقا به آن می ماند که زنی یا مردی شوهری را بخاطر زیبایی انتخاب کند و بخواهد او را چنان تغییر بدهد که خود می خواهد. در اندازه کوچک این نوع آرمانگرایی جز به نابودی آزادی فردی نمی انجامد و در اندازه بزرگ، جامعه آرمانگرا یا حکومت آرمانگرا مجبور است آزادی را قربانی آرمان های خودش کند. یک نسل آزادی شان را از دست می دهند، تا نسل بعدی به چیزی برسند که معلوم نیست بخواهند یا نه. در عالم سیاست جز معیار عقلانیت و خرد جمعی هیچ ملاک دیگری با آزادی سازگار نمی شود.
چهار، اخلاق هم از همان حرفهاست که معمولا آغازی خوش و پایانی بد دارد. وقتی بخواهی اخلاق عمومی را اصلاح کنی، نتیجه اش همین می شود که جامعه ای پر از دروغ و فریب و دوگانگی و بی اخلاقی های دیگر ایجاد می شود. در حالی که وقتی به آزادی به عنوان معیار تنظیم روابط انسانی نگاه کنی، خود بخود اخلاق هم ایجاد می شود. نگاه کنیم به جوامعی که روابط زن و مرد در آنها محدود و ممنوع است، معمولا چنان بی اخلاقی از آنها بیرون می ریزد که تصورش را نمی شود کرد. اما در جوامعی که مثلا فاحشگی به عنوان شغلی رسمی شناخته می شود و افراد می توانند از طریق پول رابطه جنسی به دست بیاورند یا وارد رابطه جنسی بشوند. در چنین جامعه ای تکلیف اخلاق جنسی تا حد زیادی مشخص می شود. نگاهی به پنجاه سال گذشته نشان می دهد که تمام جوامعی که به نحوی تلاش کردند انسان را به آرمانهای بزرگ بشری برسانند، اعم از حکومت های ایدئولوژیک یا دینی، عاقبت شکست خوردند و صادر کننده و تولید کننده اصلی فواحش شدند و جوامعی که رابطه مطلقا آزاد را ترویج کردند، عملا برای تعادل اجتماعی به این نتیجه رسیدند که باید معیارهای اخلاقی فردی را برای حفظ جامعه مورد احترام قرار دهند. چه شد که اروپای شرقی و آمریکای لاتین که تقریبا همه دولت هایش سابقه چپ داشتند، تولید کنندگان و صادر کنندگان انواع آسیب های اجتماعی و اخلاقی به جهان آزادی شدند که زمانی خودش مرکز رسمی و قانونی حامی آسیب های اجتماعی بود. در کپنهاگ تا سالها شهرکی در دل شهر وجود داشت که در آن مصرف مواد مخدر آزاد بود، حتی کشت و تولیدش هم در آن منطقه آزاد بود. بالاخره دولت جلوی آن را گرفت. یا مجلس کنترل اش کرد. اما در ایرانی که سی سال است هزاران نفر بخاطر جلوگیری از مصرف مواد مخدر کشته شده اند، روز به روز تولید و مصرف مواد مخدر افزایش می یابد.
پنج، قصدم نه این بود که به مساله مواد مخدر و روسپیگری بپردازم و نه می خواستم به سیاست و آرمانگرایی اعتراض کنم. فقط می خواستم باز هم برایت بگویم که این سه حیطه، یعنی حیطه " زیبایی و هنر" ، " اخلاق و ارزش" و "عقل و منطق" را باید از هم جدا کنیم. حتما می پرسی، مثلا اگر جدا نکنیم، می میریم؟ بله، میلیونها کشته چهار پنج قرن اخیر جهان به همین خاطر است.
سلام