تو هیچی نمیشی!!!!!!!!!!!!

تو هیچی نمیشی
ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺑﻐﻠﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﺮﺩﻧﺪﻧﺎﻇﻢ ﺑﺎ ﭼﻬﺮﻩ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪ : ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﻮ ﻫﯿﭽی نمیشی ،هیچی

ﻣﺠﺘﺒﯽ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﮑﻼﺳﯽ ﻫﺎﯾﺶ انداخت ،ﺁﺏ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻗﻮﺭﺕ ﺩﺍﺩﺧﻮﺍﺳﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺍﻣﺎ ، ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ

ﺑﺮﮔﻪ ﻣﺠﺘﺒﯽ ، ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﯿﻦ ﻣﻌﻠﻢ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ ﺍﺷﮏ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺑﯿﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻫﻢ ﺁﻣﯿﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ.

ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺛﻠﺚ ﺍﻭﻝ :


ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﯾﮏ ﻣﺜﺎﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺗﻬﯽ ﻧﺎﻡ ﺑﺒﺮﯾﺪ.


ﺟﻮﺍﺏ :ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﻣﺎ


ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﻋﻀﻮ ﺧﻨﺜﯽ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ ؟


ﺟﻮﺍﺏ : ﺣﺎﺝ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺁﻗﺎ ، ﺷﻮﻫﺮ ﺧﺎﻟﻪ ﺭﯾﺤﺎﻧﻪﮐﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﯿﺞ ﺗﺎﺛﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩﻭ ﮔﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ

هیچکس ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ


ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺗﻌﺪﯼ ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎ ﭼﯿﺴﺖ ؟


ﺟﻮﺍﺏ : ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﭘﯿﻨﻪ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭﻡﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻻﻋﻼﺝ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﻣﺎﺳﺖ


ﻣﻌﻠﻢ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺍﺷﮑﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﻣﺠﺘﺒﯽ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ


ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﻧﺎﻣﺴﺎﻭﯼ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﯿﺪ


ﺟﻮﺍﺏ : ﻧﺎﻣﺴﺎﻭﯼ ﯾﻌﻨﯽ ، ﯾﻌﻨﯽ ، ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ، ﺍﺯ ﻣﺎﺑﻬﺘﺮﺍﻥﺍﺻﻼ ﻧﺎﻣﺴﺎﻭﯼ ﮐﻪ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻭ ﺗﻤﺠﯿﺪ ﻧﺪﺍﺭﺩ... ﺍﻟﻬﯽ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﺷﺪ

ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺑﺨﺶ ﭘﺬﯾﺮﯼ ﭼﯿﺴﺖ ؟


ﺟﻮﺍﺏ : ﻫﻤﺎﻥ ﺧﺎﺻﯿﺖ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﺁﻗﺎﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺭ ﺑﺨﺶ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﭘﺬﯾﺮﺵ ﻣﯽ ﺷﻮﯼﻭ ﮔﺮﻧﻪ ﻣﺜﻞ ﺧﺎﻟﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﻓﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ


ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﯿﻦ ﺩﻭ ﻧﻘﻄﻪ ﭼﻪ ﺧﻄﯽﺍﺳﺖ ؟


ﺟﻮﺍﺏ : ﺧﻂ ﻓﻘﺮ ، ﮐﻪ ﺗﻮﻟﺪ ﻟﯿﻼ ، ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺭﺍ ، ﺳﺮﯾﻌﺎ ﺑﻪ ﻣﺮﮔﺶ ﻣﺘﺼﻞ ﮐﺮﺩ!!!!!!!!!!!


ﺑﺮﮔﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﮐﻤﯽ ﺧﯿﺲ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻏﯿﺮ ﺧﻮﺍﻧﺎ ،ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺛﺮ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﻣﺠﺘﺒﯽ ﺑﻮﺩ ﻣﻌﻠﻢ ﺭﯾﺎﺿﯽ ، ﺍﺩﺍﻣﻪ

ﻧﺪﺍﺩ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﺗﺎ ﮐﺮﺩ ، ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﯿﺒﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻣﺠﺘﺒﯽ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ،ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ

ﻟﺮﺯﺍﻧﺶ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ ﺁﻗﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ :

ﮔﻔﺘﯿﺪ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﯿﻢ ؟ ﻫﯿﭽﯽ ؟ ﺑﻌﺪ ﻋﻘﺐ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ ، ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪﻭ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﮔﻢ ﺷﺪ...

باران


باﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ، ﺑﺎ ﺗﺮﺍﻧﻪ، ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮ ﺑﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ...


ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﻛﻮ؟ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﻛﻮ؟


ﺁﻥ ﺩﻝ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺍﺕ ﻛﻮ؟


ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﻛﻮ؟


ﻓﺼﻞ ﺧﻮﺏ ﺳﺎﺩﮔﻲ ﻛﻮ؟


ﻳﺎﺩﺕ ﺁﻳﺪ ﺭﻭﺯﺑﺎﺭﺍﻥ،ﮔﺮﺩﺵ ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﺩﻳﺮﻳﻦ؟


ﭘﺲ ﭼﻪ ﺷﺪ ﺩﻳﮕﺮ،ﻛﺠﺎﺭﻓﺖ؟


ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﺏ ﻭ ﺭﻧﮕﻴﻦ،


ﺩﺭ ﭘﺲ ﺁﻥ ﻛﻮﻱ ﺑﻦ ﺑﺴﺖ،


ﺩﺭ ﺩﻝ ﺗﻮ،ﺁﺭﺯﻭیی ﻫﺴﺖ؟


ﻛﻮﺩﻙ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺩﻳﺮﻭﺯ؟


ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﻏﻢ ﻫﺎﻱ ﺍﻣﺮﻭﺯ،


ﻳﺎﺩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﻳﺎﺩ


آﺭﺯﻭﻫﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺮ باد!!!

"سروده ای پیرامون بزرگ مرد پارسی ، آریو برزن"

کنون گویمت رویدادی دگر ز تاریخ دیرین این بوم وبر


چو اسکندر آمد به ملک کیان یکی گرد فرمانده قهرمان


به ایرانیان داد درس وطن در این ره گذشت از سر و جان و تن

 

که فرزند نام آور میهن است مر آن شیردل آریو برزن است


چو اسکندر آهنگ ایران نمود همه آگهان را هراسان نمود


جهانگستری فکر و سودای او جهانگیری اندیشه و رای او


چو موج شتابنده میراند پیش بشد کار دارا به سختی پریش


سرانجام، دارا در آمد زپا از این بار شد پشت ایران دو تا


بسی شهرها را سکندر گشود به جز پارس، چون راه دشوار بود


گذرگاه او تنگه ای بود تنگ دو سویش همه صخره و کوه و سنگ


همه سنگها بود ره ناپذیر همه صخره هایش کهنسال و پیر


در آن تنگه سردار ایران سپاه بر اسکندر و لشکرش بست را


چو کوهی سر افراشت بر آسمان که تا ره بود بسته بر دشمنان


پس از روزها پایداری و جنگ پس از هفته ها کارزار و درنگ


سکندر نیارست از آن ره گذشت بکارش فرو ماند و درمانده گشت


سرانجام فکری سکندر نمود پی چاره تدبیر دیگر نمود


بگفتا به سردار ایران سپاه که بگذر ز پیکار و بگشای راه


ببخشم تو را بر همه مهتری از این پس تو سردار اسکندری

ادامه نوشته




به ياد شـروع تعطيلات تابستان دوران "كــودكــــي"...
بعد از آخــرين امتحان ثلث سوم !

بهانه میگیرم ... دلم به دنیای کودکی‌هایم میرود

به پاره کردن کتاب‌های درسی دقیقا بعد از آخرین امتحان خرداد

به تابستان هایی که صبحش جای مدرسه با کارتون پر میشد... ...

تلویزیون هایی که عین اتاق خواب ، برای باز کردن درش باید از مادر اجازه میگرفتی

آه که چه دنیایی بود .... وقتی هر کارتون را آنقدر باور میکردی که با شخصیت هایش

چنان هم دردی می کردی که به خواب‌هایت هم سرایت میکرد

دور دنیا در هشتاد روز ، میچرخیدی و به ساعت بزرگ لندن فکر میکردی

و انتهای هر قسمت دلهره داشتی نکند سرِ هشتاد روز نرسد و شرط را ببازد

دنیایم بوی جنگل میگرفت در کوهستان آلپ

در چشم‌های آنت که هیچ وقت به روی دنی نیاورد مادر به خاطر تولد تو مرد

یا لوسیَن که هیچوقت خودش را برای فلج شدن دنی نبخشید

دلم گمشدن که میخواست به خانواده ی دکتر ارنست فکر میکردم

به قایقی که تمام دنیایشان بود ... که اگر ساخته می شد ... که اگر ............

هوا بارانی که میشد پرین یادم می آمد

و یک کالسکه ... که پیرمردی در آن نشسته است ....

پاریکال ، تنها رفیقش بود که از راز‌هایش خبر داشت

و سگش " بارون " که پای یک چشمش سیاه بود ، انگار با تمام دنیا دعوا دارد

دیوانه ی مِمُل بودم با آن موهای خاکستری که روی زمین میکشید

آقای جهانگرد که فقط دو تا چشم بود اما همه چیز را میدانست ...

و دختری که تنها میدانستم مهربان صدایش میکنند ... با چشم‌های آبیِ پر از غم

پنچشنبه‌های غروب ، روز خوش شانسی‌های لوک بود

مردی که سایه ی خودش را هم با تیر میزد

و یک احمق دوست داشتنی به اسم بوشوگ


که همیشه راه خانه را گم میکرد اما به موقع میرسید

تا گند‌هایش به دادِ خنده‌های ما برسد
ادامه نوشته

حرفهای خدا


سوگند  به  روز  وقتی  نور می گیرد  و به شب  وقتی آرام  می گیرد  که من  نه تو را رها  کرد ه

ام و نه با  تو دشمنی کرد ه ام. افسوس که هر کس را به تو فرستادم  تا  به تو بگویم دوستت دارم و

راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی.  و هیچ پیامی از پیام هایم به تو مرسید مگر

از آن روی گردانیدی. و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو  قدرتی نداشته ام  و  مرا به مبارزه

طلبیدی  و چنان توهم زده شدی که  گمان بردی  خودت بر همه چیز  قدرت   داری.

ادامه نوشته

عدالت روزگار

همیشه بر این گمان بودم که سرمای پاییز بی رحم و مروتی تیشه بر ریشه سبزی درختان می زند 

آنچنان سهمناک بدن درختان را با تازیانه خود نوازش می دهد و خشم بر آنان می گیرد که تمامی برگها در چشم بر هم زدنی قالب تهی می کنند و رنگ می بازند از این خشونت و بی رحمی .

سبزی خود را می بازند در این دعوا ، رنگی به تیرگی ابرهای پاییز به خود می گیرند و سرانجام عطای بودن را به لقایش می‌بخشند و به امید بهار مهربان و جوانه زدن جوانان در زیر خاک پنهان شده و اندکی بعد می میرند.

نوغنچگان و برگهای جوان ولی اینبار گوی از روزگار رکب خوردند، آنان که چند ماه پیش به امید آمدن بهار تسلیم خشونت پاییز و بادهای سردش شدند و مردن را به زندگی درزیر مهر برگزیدند، دیروز تازیانه ستم را در دست بهار بهار روزگار دیدند، دیروز در خشمی عجیب !!! خشمی که دلیلش را شاید تنها خود روزگار بداند آنچنان به برگ های نورسیده و غنچه های درختان سخت گرفت و با تازیانه تگرگ به جانشان افتاد که پاییز در چند ماه پیش این چنین ستم به این نوباوگان روا نداشت ...

دیروز اسمان برکتش را به زمین با خشم و غضب فرو فرستاد، دلیلش را ندانستم ولی به چشم دیدم که چگونه برگهای نورسیده درختان در کوتاه زمانی به یکباره به خاک افتادند.

برگها در چشم بر هم زدنی به خاک افتادند ولی این بار با رنگ سبز؛ گویی روزگار این بار برگها را جوانمرگ می‌خواست و نو رسیده که آنچنان تگرگ بر سرشان فرو ریخت.

این بار بهار کمر به قتل غنچه ها و برگ های نورسیده بسته بود و در عجبم که چگونه قدرتش را به رخ درختان کشید و پاییز را روسفید کرد................

 نتیجه گیری به عهده خودتون:

مترسک



جايي
پنهان در اين شب قيرين

استاده به جا،مترسكي بايد

نه ش چشم،ولي چنان كه ميبيند

نه ش گوش،ولي چنان كه مي پايد

بي ريشه،ولي چنان به جا استوار

كه ش خود به تبر كني زجاي،الاك

چون گردوي پير ريشه در اعماق

مي نعره زند كه از من است اين خاك

چون شبگذري ببيندش،دزدي ش

چون سايه به شب نهفته پندارد

كز حيله نفس به سينه در چيده ست

تا رهگذرش مترسك انگارد

آري،همه شب يكي خموش آنجاست

با خالي بود خويش رودررو

گر مشعله نيز ميكشد عابر

ره مي نبرد كه در چه كار است او.


خاطرات دیرین

 یادش بخیر تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه         نمی ذاشتن... آب بخوریم

================

یادش بخیر شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران

================

یادش بخیر هرکی بهمون حرف بد می گفت کف دستمونو نشونش میدادیم میگفتیم آیینه آیینه

================

ادامه نوشته