ابراز همدردی

جناب آقای علی رحمتی دوست عزیز

از دست دادن بهترین دوست دوران شما را صمیمانه تسلیت عرض می نماییم.

همسفر در راه ماند...زندگی سخت است…لیک...در سفر باید بود…همراهتان از سفر ماند سیلی سهمگین باور شاید نه ...سختی راه را مینماید که بایستی تنها رفت صبری باید تا آرامشی زاید

ترک یارتان بر شما تسلیت باد

ما را در غم خود شریک بدانید.

امید است تسکینی باشد بر قلب شکسته شما

چندتا کاریکلماتور قشنگ

سلام به همه...

این ترم هم آخراشه و میدونم که همه خسته اید... چه از درس خوندن ، چه از درس نخوندن و بیکاری و علافی...( پس خسته نباشید )

چندتا جمله قشنگ تو ادامه مطلب گذاشتم امیدوارم ببینید و لذت ببرید... در ضمن خوشحال میشم قشنگترین جمله از نظرتون رو بنویسید... ممنون.

این هم قشنگترین جملش از نظر من:

نقاش لال، فریاد می‌کشید...


ادامه نوشته

زیر خط فقر و عاشق


آری ،

می دانم که

" خط فقر جاییست

میان ِ بود و نبود تو ...

جاییست میان ِ

دار و ندار من ... "

 

سراینده : ؟؟     منبع : وبلاگ گیله مرد

بچه که بودیم...

سلام به همه. امیدوارم تابستون همه تون گرم بوده باشه...

اول از همه عذرخواهی میکنم که کمتر به وبلاگ سر میزدم ولی حالا که تابستون هم تموم شده امیدوارم دوباره وبلاگی سرحال تر از قبل داشته باشیم.



بچـه کـه بودیـم ...

 
بچه بودیم ار آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان هم نمی آید....

ادامه نوشته

جزوه الکترونیک2

سلام به همه. جزوه الکترونیک ۲ دکتر خرمی رو واسه دانلود گذاشتم.

آقای خرمی مطابق با این pdf ها درس رو جلو میبرن. به بچه های خانم زارع هم پیشنهاد میکنیم این جزوه رو دانلود کنن. فکر کنم واسه ترم بعدی شون لازم بشه.....

 

دانلود 2            دانلود1

کاش...

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .


....
ادامه نوشته

بدون شرح

با سلام. این روزا که همه جا آب و هوای انتخابات داره و تبلیغات انتخاباتی پرشوره ، دیدن تبلیغات در 32 سال پیش خیلی جالبه... .

این عکس مربوط به انتخابات اول مجلس در سال 58 هست. نحوه تبلیغات هم مثل همه ی چیزای دیگه تو این سالها از این رو به اون رو شده.

حتی خط انتخاباتی!



منبع : سریعتر

بسیجی واقعی

متن ارسالی ازیه دوست
سید مسعود شجاعی طباطبایی در مطلبی عکسی از یک بسیجی فلسطینی منتشر کرد که به عشق امام خمینی(ره) در دوران جنگ تحمیلی خود را به جبهه های ایران رسانده بود.
ادامه نوشته

تا خدا هست...

نه تو میمانی نه اندوه ...
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...
لحظه ها عریانند ...
به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه
نه ,آیینه به تو خیره شده است
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی..
آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه ی دیروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا همه ای کاش ای کاش
ظرف این لحظه ولیکن خالی است ...

ساحت سینه برای جه کسی خواهد بود؟
غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقی است

تا خدا هست به غم وعده ی این خانه مده ...!


منبع : پرشین تولز          شاعر ناشناس

قار قار نیوز

سلام به همه. در ادامه ی اخبار مجتمع ، و در ادامه ی دور اول سفر های خوابگاهی ، رییس و معاونین دانشگاه پس از بازدید از خوابگاه 1 در شب های گذشته ، دیشب به خوابگاه 3 تشریف آوردند. و جلسه ای با مضمون پرسش و پاسخ برگزار شد.
ادامه نوشته

روی قبرم بنویسید...

سلام بچه ها. این شعرو میذارم به یاد دوست سفر کرده مون. من که نمیشناختمش ولی بچه هامون میگفتن ترم پیش باهاش تو درس محاسبات هم کلاسی بودن. جدا خدا به پدر و مادرش صبر بده. و در آخر ازتون میخوام در انتهای این پست براش یک فاتحه بفرستید. ممنون


روی قبرم بنویسید کسی بود که رفت

لحظه ای از غم ایام نیاسود که رفـــت

بــنــــویــسید از اغوش خدا آمده بــود

هیچ کس هیچ نفهمید که چرا امده بود

بـنــویسید نفهمیــد کســــی دردش را

هیچ کس درک نـــمی کرد رخ زردش را

بنویسیدکه یک عمر کسی را کم داشت

در نـــگاهش اثر از حادثه ای مبهم داشت

بــنـــویــسید هــــوای دل او ابـــــری بـــود

بنوسید که اسطوره ی بـــــی صبـــری بود

بنوسید پرش لحظه پــــرواز شــــکست

بنوسید دلـــش را به دل پــیچک بست

روی قبرم بنــوسید دلی عاشق داشت

دور تا دور دلش یاس واقاقی می کاشت

رج به رج فرش دلش راگره باخون می زد

شهرتش طعنه به رسوایی مجنون میزد

بنوسید که با عدل جهان مساله داشت

بنوسید که از عالم  و ادم گله داشت

شعر جانسوزی اگه گفت همه از دل بود

بــنــوسید که او پـای دلش در گـــل بود

بنوسید که پروانه صفت سوخت پرش

بنوسید غمی بود به چشمان ترش

بنوسید که همواره غمی پنهان داشت

بنوسید به تقدیر وقضا ایمان داشـــت

بنوسید جوان رفت وکهنسال نبـود

بنوسید اگر حرف نــــزد لال نبــــود


منبع : وبلاگ تن شکسته


درجلسه انجمن علمی برق چه گذشت؟

متن ارسالي ازاحسان نوروززاده

به نام خداوندبخشنده مهربان

سه شنبه ساعت نه ونیم دومین جلسه انجمن باحضورتمام اعضابرگزارشدکه پیشنهادهای مختلفی دراین جلسه ارائه گردید. 

ادامه نوشته

دلنوشته های پروفسور حسابی


بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

ادامه نوشته

پیرمرد و دبیرستان


یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.

روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.»

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد،پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم.» و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد...

منبع : ake1365.blogfa

سه پرسش سقراط در مواجهه با شایعات


هر زمان شایعه ای روشنیدید و یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید!

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط  بود، با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی ، راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد: ”لحظه ای صبر کن. قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی.”مرد پرسید: سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است. قبل از اینکه راجع به شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم.
اولین پرسش حقیقت است. کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟ مرد جواب داد:”نه، فقط در موردش شنیده ام.”سقراط گفت:”بسیار خوب، پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست.
حالا بیا پرسش دوم را بگویم،”پرسش خوبی”آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟”مرد پاسخ داد: ” نه، برعکس…”سقراط ادامه داد: ”پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درمورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟ ”مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد: ” و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟ ”مرد پاسخ داد: ”نه، واقعا…”سقراط نتیجه گیری کرد:” اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟

منبع : e-pedian.com

منم میخوام...


یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهانیک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.پری چوب جادووییش رو تکون داد و اجی مجی لا ترجی

دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت: خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!! پری چوب جادوییش و چرخوند و.........
اجی مجی لا ترجی
و آقا 92 ساله شد!

این حافظه!!!

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس‏
دیدم به خواب حافظ، توى صف اتوبوس
....
گفتم : سلام خواجه ، گفتا : علیک جانم
گفتم : کجا روانى ؟ گفتا : خودم ندانم
...
گفتم : بگیر فالى ، گفتا : نمانده حالى
گفتم : چگونه‏اى ؟ گفت : در بند بى‏خیالى
...
گفتم که : تازه تازه شعر و غزل چه دارى؟
گفتا که : مى‏سرایم شعر سپید بارى‏
...

گفتم : کجاست لیلى ؟ مشغول دلربایی؟
گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایى
....
گفتم : بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز
گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز
...
گفتم : بگو زمویش ، گفتا : که مِش نموده
گفتم : بگو ز یارش ، گفتا : ولش نموده
...
گفتم : چرا چگونه ؟ عاقل شدست مجنون ؟
گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون
...
گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟
گفتا : خریده قسطى تلویزّیون به جایش

...‏
گفتم : بگو ز ساقى ، حالا شده چه کاره‏ ؟
گفتا : شده پرستار یا منشى اداره

گفتم : بگو ز زاهد ، آن رهنماى منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
...
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم‏ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا
...
گفتم : بکن ز محمل یا از کجاوه یادى
گفتا : پژو دوو بنز یا گلف تُک مدادى

گفتم که : قاصدت کو ؟ آن باد صبح شرقى
گفتا که : جاى خود را داده به فکس برقى
...
گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا : به جاى هدهد دیش است و ماهواره
...‏
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده، آوُرد یا نیاوُرد ؟
...
گفتم : بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى
گفتا که : ادکلن شد در شیشه‏هاى رنگى
...‏
گفتم : سراغ دارى میخانه‏اى حسابى ؟
گفت : آن چه بود از دم گشته چلوکبابى
...
گفتم : بیا دو تایى لب تر کنیم پنهان
گفتا : نمى‏هراسى از چوب پاسبانان

گفتم : شراب نابى تو دست و پات دارى ؟
گفتا : به جاش دارم وافور با نگارى‏
...
گفتم : بلند بوده موى تو آن زمانها
گفتا : به حبس بودم ، از ته زدند آنها
...
گفتم به لحن لاتی : حافظ ما رو گرفتى ؟
گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتى

پیام بازرگانی

سلام بچه ها. تو ادامه مطلب چندتا عکس تبلیغاتی گذاشتم که به نظرم خیلی جالب اومد.

این عکسارو شرکت های بزرگ برای تبلیغاتشون انتخاب کردن.

فقط امیدوارم عکسا اونقدر سنگین نباشن و بتونید همشونو ببینید چون واقعا قشنگن

منبع : ایرانیان گرافیک

ادامه نوشته

استخر

          مرد جوان مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا
          اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.
          شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه
          روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
          مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون
          استخر شيرجه برود.
          ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي
          تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و
          چراغ را روشن كرد.
          آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

 

متن ارسالی از محمدرضا غلامی

چوپان و مشاور


چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروکله‏ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده‏های خاکی پیدا می‏شود. رانندهی آن اتومبیل که یک مرد جوان با لباس شیک ، کفشهای Gucci ، عینک Ray-Ban و کراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد؟ چوپان نگاهی به جوان تازه به دورانرسیده و نگاهی به رمهاش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد. جوان، ماشین خود را در گوشه‏ای پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد، وارد صفحه‏ی NASA روی اینترنت، جایی که می‏توانست سیستم جستجوی ماهواره‏ای ( GPS ) را فعال کند، شد. منطقهی چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحهی کاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیده‏ی عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد. بالاخره 150 صفحه‏ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان می‏داد، گفت:.... شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری. چوپان گفت: درست است. حالا همین‏طور که قبلا توافق کردیم، می‏توانی یکی از گوسفندها را ببری. آنگاه به نظارهی مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟ مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا که نه! چوپان گفت: تو یک مشاور هستی. مرد جوان گفت: راست می‏گویی، اما به من بگو که این را از کجا حدس زدی؟ چوپان پاسخ داد: کار ساده‏ای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب آن را از قبل می‏دانستم، مزد خواستی. مضافا، اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمی‏دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی...

منبع : وبلاگ نایس اس ام اس

یکی از خودمون

جلسه ی خواستگاری... بعد از نیم ساعت سکوت

مادر داماد : ببخشین ، کبریت دارین؟

خانواده عروس : کبریت ؟! کبریت برای چی!؟

مادر داماد : والا پسرم می خواست سیگار بکشه...

خانواده عروس : پس داماد سیگاریه....!؟

مادر داماد : سیگاری که نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سیگار می چسبه...

خانواده عروس : پس الکلی هم هست..!؟

مادر داماد : الکلی که نه... والا قمار بازی کرده و باخته ! ما هم مشروب دادیم بهش که یادش بره

خانواده عروس : پس قمارم بازی می کنه...!؟

مادر داماد : آره... دوستاش توی زندان بهش یاد دادن...

خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟

مادر داماد : زندان که نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن...

خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟

مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد...

خانواده ی عروس : زنش !!!؟؟؟

نتیجه اخلاقی : همیشه موقع خواستگاری رفتن کبریت همراهتون داشته باشین

متن از صادق عسکری

متن ارسالي توسط یکی از خودمون

دلمــان بـه مستحبی خـوش اســت کـه جـوابش واجـب اسـت !!

الســلام علیــک یــا ابـا صـالح المهــدی ادرکنــی...



" یـا اَبـا صالِـح اُرشـُدنـا اِلَـی الطـَریـق یَـرحَـمَـکُمُ الله "


تـقصیـــر مـن اسـت اینـکه ، کـم مــی آیـی

هـر گـاه شـــدم اسیــــر غـــم مــی آیــــــی

ایـن جمعـه و جمعـه های دیگر ، حـرف است

آدم بشــوم ، سـه شنبـه هـــم مــی آیـــی
.

............

گفته بودم چون تو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

.........

چه ساده لوح اند
آنان که می پندارند عکس تو را
به دیوارهای خانه ام آویخته ام
و نمی دانندکه من
دیوارهای خانه ام را
به عکس تو آویخته ام!

اللًّهُـ‗__‗ـمَ صَّـ‗__‗ـلِ عَـ‗__‗ـلَى مُحَمَّـ‗__‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗__‗ـَد و عَجِّـ‗__‗ـلّ فَّرَجَهُـ‗__‗ـم

متن از صادق عسكري

در دادگاه خانواده

 

حاج آقا(قاضی): خودتونو كامل معرفی كنید...


- شوهر: جواد! برو بچز بهم میگن جواد لب شتری! دیلپم ردی! ?? ساله!


- زن : نازیلا! لیسانس هنرهای تجسمی از دانشكده سیكتیروارد فرانسه! ?? ساله!

ادامه نوشته

حقیقت شقایق

 

شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم

اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم

 گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی......

ادامه نوشته

سادیسم

چند دستور العمل مجرب: سر نمکدونو نيمه باز کنيد بذارين سرسفره..هرکسي رو ديدين خواست بره سفر ، سوزن هر چهار چرخشو نيمه باز کنيد که آروم آروم بادش خالي بشه ..هرجا قفلي ديدين چوب کبريت تو سوراخ کليدش فرو کنين، چسب دوقلو هم بد نيست.. بندکفشاي همسايه هاتونو گره بزنين .. به بالاي پشت بام رفته وديش همسايه رو با تمام قدرت بچرخانيد..هنگام بيرون رفتن از خانه فيوز برق همسايه ها را بپرانيد .. کفشهاي همسايه رابه دم در همسايه ديگر انتقال دهيد..خوش بگذره

بقیه در ادامه مطلب
ادامه نوشته

لیزر

بیشتر مردم واژه لیزر را شنیده اند، اما نمی دانند که لیزر واقعا چیست؟ چه تفاوتی میان نور معمولی و لیزر وجود دارد و لیزر مخفف چیست؟

ادامه نوشته

بوق نزني ها.......


یه تریلی بخــرم شاگــردم می شــی ؟


تو فقط راحت بخـــواب ...

منــم به عشقــت پشت تریلیم می نویسم :

" بــوق نزن ســـالار خــوابه "

اينم عكسمه

کی شــاگردم می شه ؟

منبع : آشپز آنلاين

به اين ميگن جنگ

سلام بچه ها. چندوقت پيش اين مطلبو تو يكي از وبلاگ هاي روانشناسي ديدم. به نظر من كه خيلي جالب بود اميدوارم شماها هم بپسنديد.

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار می داد........

ادامه نوشته

اعتراف

همه ما توی زندگیمون بارها و بارها اشتباهات جالبی میکنیم که گفتنش به دیگران برایمان خیلی زجر آوره .

بخاطر همین از اعتراف چنین اشتباهاتی اجتناب میکنیم .

من به عنوان اولین اعتراف‌‌ها   اعتراف خودم رو قرار دادم . شما هم اگر اعترافی دارید بنویسید دور هم میخندیم.

ادامه نوشته

انشاء بچه ی دوم دبستان


این موضوع انشا چقدر باحاله... . اینم یه انشای دیگه. البته قدیمیه ولی ببخشید دیگه


نام : کمال       کلاس : دوم            موضوع : عزدواج

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.


حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند. 


 در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید


من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.  


مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند.

همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!  


اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! 

این بود انشای من.

منبع : پارس ناز

موضوع اصلی را فراموش نکن


بعضی وقتها انقدر به جزئیات و حاشیه مسائل می پردازیم که موضوع اصلی را به کل فراموش می کنیم ُ شاید بتونم منظورم را با داستان زیر بهتر بیان کنم

خانمی طوطی خرید٬ اما روز بعد آن را به مغازه برکرداند. او به صاحب مغازه گفت: این پرنده صحبت نمی کند! صاحب مغازه پرسید: آیا در قفس آینه ای هست؟!؛ طوطی ها عاشق آینه هستند: آنها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند. آن خانم یه آینه گرفت و رفت.

روز بعد آن خانم برگشت٬ طوطی هنوز صحبت نمی کرد. صاحب مغازه پرسید: نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند! آن خانم یک نردبان گرفت و رفت.

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: آیا طوطی شما در قفس تاب دارد؟نه؟!خوب مشکل همین است. به محض اینکه شروع به تاب خوردن کند٬ حرف زدنش تحسین همه را برمی انگیزد. آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت.

وقتی آن خانم روز بعد وارد مغازه شد! چهره اش کاملا تغییر کرده بود. او گفت: طوطی مرد!

صاحب مغازه شوکه شد و پرسید: واقعا متاسفم٬ آیا او یک کلمه هم حرف نزد؟

آن خان پاسخ داد: چرا! درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که آیا در آن مغازه٬ غذایی برای طوطی نمی فروختند؟!!

منبع : وبلاگ خلوتگاه یک عاشق


چگونه دیوانه باشیم...

از رفتگر محله عیدی بگیرید.

گربه تون رو مدام از پشت بام به پایین پرت کنید تا پرواز کردن یاد بگیره.

سی دی قفل دار رو بشکنین تا قفلش باز بشه.

جوراب های کثیف رو به پره های پنکه ببندید و پنکه را روشن کنید.

با هندوانه یه قل دو قل بازی کنین !

به دوست دکترتون بگین : مرض جدید چی داری ؟ !

به عنوان آخرین نفر در صندوق رأی حضور پیدا کنید و یک کبریت افروخته داخلش بیندازید.

نصف شب زنگ بزنید به اورژانس و بگویید : من مرض دارم ، بیاین منو ببرید !

روز بازی پرسپولیس با استقلال ، وسط تماشاچی ها بنشینید و با صدای بلند ، ابومسلم را تشویق کنید !

هفت تیری بذارید رو شقیقه راننده مترو و بگید یالا برو دبی .

پیراهن را روی کت بپوشید.

دقت کنید وقتی در مهمونی براتون نوشیدنی آوردند همه را اندازه بگیرید و بزرگترین رو انتخاب کنید تا کلاه سرتون نره.

ماست را با چنگال بخورید.

با موتور گازی تک جفپا رو زین بزنید !

زنگ در خونه ها رو بزنین بعد وایسین ببینید چی میشه.

سر جلسه کنکور بهترین وقت برای تخمه شکستنه.

برای روز اول دانشگاه روپوش مدرسه بپوشید.


سرتون رو به جای شامپو با سنگ پا بشورین تا خوب تمیز بشه.

جزوه های کلاسیتون رو با دوات و قلم نی بنویسید.

شب سال نو موهایتان را بفروشید و برای نامزدتان بند ساعت بخرید.


داخل خیابان بلندگو دستی بگیرید و بگید “پژو بزن کنار وگرنه گازت می گیرم”

دم در ورودی دانشگاه چند قالب صابون بذارید.

جهت اعتراض به استادی که شما رو انداخته کتابشو آتیش بزنید.

حالا اگه راهکار دیگه ای هم بلدین تو نظرات بگید تا بقیه هم یاد بگیرن

منبع : توپ ترین ها

زنگ انشا

 

سلام بچه ها.

این دفعه تو ادامه مطلب یه داستان قشنگ و دراماتیک گذاشتم. با اینکه زیاده ولی فکر کنم بیرزه تا تهشو بخونید. شاید هم آخرش گریه تون بگیره. ولی شاید واسه عوض کردن فضا مناسب باشه.

واسه ی من که جالب بود امیدوارم شماها هم بپسندید. راستش این مطلبو به پیشنهاد دوستای عزیزم صادق و محمدرضا گذاشتم. ممنون

ادامه نوشته

تهران و سئول

 

حکایت غم انگیز خیابان های تهران و سئول
در این دو شهر

پیش از انقلاب به دنبال مسافرت شهردار وقت تهران به سئول در سال ۱۳۵۴ درجهت همكاري بين دو كشور سنگ بناي دو خيابان بزرگ در پايتخت دو كشور گذاشته شد.خیابانی در تهران با نام سئول و خیابانی در سئول با نام تهران در این قرار داد شهردار سئول آروز می کند این تفاهم باعث گردد تا سئول نیز به مانند تهران شهر پیشرفته ای گردد و این درست در زمانی بوده است که وضعیت اقتصادی مردم کره نابسامان بوده است.نکته جالب آن است که خيابان تهران تنها اسم خارجي در میان خیابان های سئول است
حال با گذشت ۳۳ سال خیابان تهران مبدل به اصلي ترين، زيباترين و گرانقيمت ترين خيابان سئول شده است.دفاترصدها شركت عظيم تجاري ـ صنعتي و دفاتر شرکت های بزرگ بین اللملی از قبیل یاهو و برجهاي بلند اين خيابان كه يك سرمايه گذاري بيش از ۱۰۰ميليارددلاري را به خود جذب كرده است در این خیابان قرار دارد و این در حالی است که خیابان سئول در تهران تنها اتوبانی به خود دیده است
اینک این دو خيابان جلوه معني داري به داستان توسعه یافتگی این دو شهر و کشور بخشيده است. معنایی که برای ما ایرانیان بسیار درد آور و قابل تامل است . و جالب آنکه رویایی کره ای ها برای تبدیل به ایران توسعه یافته با گذشت سی و چند سال برعکس شده است و تبدیل به رویای ایرانیان برای رسیدن به کره شده است
در یک مقایسه تطبیقی سرعت عمل و پیشرفت کره و ایران را در جهت توسعه یافتگی با مشاهده سرنوشت دو خيابان سئول در ايران و خيابان تهران در کره می توان به وضوح ديد

 

بچه های بالا شهری و پایین شهری

من همسن و سال پسر تو هستم ،

تو همسن و سال پدر من هستی.

پسر تو درس می خواند و کار نمی کند،

من کار می کنم و درس نمی خوانم.

پدر من نه کار دارد ، نه خانه،

تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است:

سود آن برای تو ، دود آن برای من.

من کار می کنم ، تو احتکار می کنی.

من بار می کنم ،تو انبار می کنی.

من رنج می برم، تو گنج میبری.

من در کارخانه ی تو کار میکنم.

و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست:

وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی،

وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی،

وقتی که من بیمار می شوم ،تو برای معالجه به خارج می روی.

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه کارها به نوبت است:

یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی،

روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم.

من در کارخانه ی تو کار می کنم

کارخانه ی تو بزرگ است.

اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد،

از کارخانه ی خدا که بزرگتر نیست.

کارخانه ی خدا از کارخانه ی تو و از همه ی کارخانه ها بزرگتر است.

و در کارخانه ی خدا همه ی کارها به نوبت است،

در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.

در کارخانه ی خدا ، همه کار می کنند.

در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند.

شعر از قیصر امین پور

از گوشه و کنار سایتها !!



سلام بچه ها. اینم چندتا مطلب جالب و خوندنی.....


مسافر آهسته روی شونه‌ی راننده تاکسی زد، می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد… نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس… از جدول کنار خیابون رفت بالا… نزدیک بود که چپ کنه… اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد…
برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود، تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: “هی مرد! این چه کاری بود؟… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!”
مسافر عذرخواهی کرد و گفت: “من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه” راننده جواب داد: “واقعا تقصیر تو نیست… امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من ۲۵ سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!”

ادامه نوشته

بازی مهندس و پزشک

پزشک رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
 مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. پزشک دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، پزشک پیشنهاد دیگرى داد.
 گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم  سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با پزشک بازى کند. 
 پزشک نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به پزشک داد.
 حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا  دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» پزشک نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (همون چت)  زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
  بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد.
 مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. پزشک بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و  ۵ دلار به پزشک داد و رویش را برگرداند و خوابید!!!!

مغز دستور زبان ؟؟؟

این جمله با کلمه ی یه حرفی شروع میشه کلمه دوم دو حرفی،چهارم چهار حرفی...تا بیستمین کلمه که بیست حرفیه.

*****نویسنده این جمله یا مغز دستور زبان بوده یا بیکار.....

جمله در ادامه مطلبه...

ادامه نوشته

پاسکال

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم باشک بازی کنند.

انیشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

همه پنهان شدند الا نیوتون ...

نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد، دقیقا در مقابل انیشتین.

انیشتین شمرد 97, 98, 99..100…

او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده.

انیشتین فریاد زد نیوتون بیرون( سک سک)

نیوتون بیرون( سک سک)

نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم. او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم !!!

... تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست ...

. . . . . . . . . . نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام ...

که من رو،نیوتون بر متر مربع میکنه .........

و از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر "یک پاسکال" می باشد

بنابراین من "پاسکالم" پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال سک سک) !!!

مواظب حاضر جوابی کودکان باشید

.

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته

بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.

در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید

بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست.......

بقیه در ادامه مطلب....

ادامه نوشته

کی تقلب نمیکنه؟؟؟

سلام بچه ها.اینم یه مطلب واسه بچه تنبلا..... <ورود بچه زرنگا ممنووووع>

البته من که میدونم بچه های ما واسه ی اینکه یه استرسی بهشون وارد بشه و جیگرشون حال بیاد تقلب میکنن.

این نکته رو هم ذکر کنم که تقلب آخر و عاقبت خوبی نداره و اگه فردا تقلب کردیدو صفر شدید نیاین یخه ی منو بگیرید ها < آخه همه ی استادا که مثل خانم وجدانی مهربون نیستن > . خود دانید......... .حالا اگه خاطره ی جالبی از تقلب کردن دارید و البته اگه دوست دارید تو نظرات بگین تا درس عبرتی بشه واسه بقیه. ممنون

ادامه نوشته

زندگی در خوابگاه های ایران

سلام. اینم یه مطلب طنز درباره پیشرفت دانشجوها تو خوابگاه ها و اینکه چرا

میانگین مدار اینقدر پایینه.....[نیشخند] 

منبع : ایران ناز

ادامه نوشته

مجلس های لهو و لعب

سلام بچه ها. شاید چند شب پیش تو اخبار شنیده باشین که یه پارتی بزرگ تو یکی از شهرا برگزار شده بود و مامورین محترم نیروی انتظامی به موقع متوجه شدن و این پارتی را منهدم کردند....

حالا تو ادامه مطلب چندتا عکس غیر مجاز که ازین مجلس به بیرون درز کرده رو براتون گذاشتم تا برید و ببینید.

فقط حواستون به اطرافتون باشه که کس دیگه ای قاچاقی این عکسا رو نگاه نکنه چون مخصوصا واسه بچه ها خیلی بدآموزی داره. من هم امیدوارم با گذاشتن این عکسا وبلاگمون فیلتر نشه......

ادامه نوشته

چارت درسی


سلام بچه ها

اینم چارت درسی رشتمون که به درخواست چندتا از بچه های کلاس گذاشتم و شاید شما هم واسه انتخاب رشته لازمتون بشه.

فقط قبل از دیدنش عذر خواهی منو قبول کنین چون مال دانشگاه خودمون نیست و کمی ناقصه. ممنون

ادامه نوشته

تخته الکترونیکی

سلام.میدونستید ما چقدر از دنیا عقبیم؟ والا ما به همین وایت بردها هم راضی ایم. همین که از دبیرستانو تخته سیاهو گچ هم راحت شدیم خوبه ولی این تخته ای که تازه ساختن دیگه ته تهشه....

تو ادامه مطلب برید و بخونیدش.

ادامه نوشته

بیچاره پسرا

اینم یه مطلب طنز که تو این دنیا پسرا چقدر مظلوم واقع شدن و چه مصیبت هایی میکشن!!!!

تو ادامه مطلب برید و بخونیدش....

ادامه نوشته

این هم درسی

سلام بچه ها حالا که تو تعطیلاتید و از درس راحتید امیدوارم با دیدن این مطلب تو دلتون بهم فحش ندید

ادامه نوشته

فردوسی

اینم یه شعر از فردوسی که من خیلی دوستش دارم

حتما تو ادامه مطلب برین و بخونیدش

ادامه نوشته

سلام ادیسون های 89

سلام بچه ها. امیدوارم هرجای کشور عزیزمون ایران که هستید سالم و سلامت باشین. دوست داشتم اولین پستی که میذارم حرف دلم باشه

ادامه نوشته