گرامیداشت آشو زرتشت؛پنجم دی ماه




5 دي ماه يادروز در گذشت بزرگ مردي است كه نام آريا و آريايي براي هميشه با نام او پيوند نا گسستني دارد،اشو زرتشت.
اشو زرتشت تنها پيامبر نامور آريايي است.
ايشان در 5 دي ماه يا ماه دتوشو به دست سردار خون ريز توراني توربراتون كشته شد.
زرتشت پاك در راهي نيك و پاك كشته شد.

يادش را گرامي مي داريم و بر روان سپندش درود مي فرستيم.


نیچه فیلسوف مشهور المانی در پیرامون این شخصیت بزرگ می گوید:

زرتشت فکر خود را به ورای انسان رسانید و مانند کسی که از خارج جهان به آن مینگرد بر آن خیره شد. آنگاه جهان،به نظرش کار یک خدای رنج کشیده و مریض آمد. آنگاه جهان در نظرش یک خواب و یک اثر خیالی و به سان ابخره ای رنگین در مقابل چشم یک خدای ناراضی جلوه نمود. خوب و بد،رنج و زحمت،من و تو،همه به نظر وی،ابخره ای رنگین در مقابل چشمان خداوند نمود. خالق،چون دیگر نمی خواست به خود بنگرد، از این رو عالم را آفرید.

خوشی مستانه ای است برای یک نفر دردمند که بتواند قدری از محیط درد و الم خود خارج شده و به خارج از خود بنگرد...

این جهان روزی،به نظر من،یک تصویر همیشگی ناقص از یک تناقض ابدی و یک خوشی مستانه برای خالق جلوه کرد. افسوس!ای برادران،خدایی که من خلق کردم،مانند همه ی خدایان زاده ی فکر بشر بود.

ادامه نوشته

بچه که بودیم...

سلام به همه. امیدوارم تابستون همه تون گرم بوده باشه...

اول از همه عذرخواهی میکنم که کمتر به وبلاگ سر میزدم ولی حالا که تابستون هم تموم شده امیدوارم دوباره وبلاگی سرحال تر از قبل داشته باشیم.



بچـه کـه بودیـم ...

 
بچه بودیم ار آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان هم نمی آید....

ادامه نوشته

تا خدا هست...

نه تو میمانی نه اندوه ...
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...
لحظه ها عریانند ...
به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه
نه ,آیینه به تو خیره شده است
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی..
آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه ی دیروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا همه ای کاش ای کاش
ظرف این لحظه ولیکن خالی است ...

ساحت سینه برای جه کسی خواهد بود؟
غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقی است

تا خدا هست به غم وعده ی این خانه مده ...!


منبع : پرشین تولز          شاعر ناشناس

دلنوشته های پروفسور حسابی


بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

ادامه نوشته

گور خر


شعري از دكتر شريعتي و پاسخي از سهراب




پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

خداوندا!

اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!

اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت
خداوندا تو مسئولي.

خداوندا

تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

وپاسخ سهراب :
(خدايش رحمت  كند)

منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا.

با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد


همواره در راز و نياز، فقط با خداي بي نياز باشيد



به اين ميگن جنگ

سلام بچه ها. چندوقت پيش اين مطلبو تو يكي از وبلاگ هاي روانشناسي ديدم. به نظر من كه خيلي جالب بود اميدوارم شماها هم بپسنديد.

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار می داد........

ادامه نوشته

بچه های بالا شهری و پایین شهری

من همسن و سال پسر تو هستم ،

تو همسن و سال پدر من هستی.

پسر تو درس می خواند و کار نمی کند،

من کار می کنم و درس نمی خوانم.

پدر من نه کار دارد ، نه خانه،

تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است:

سود آن برای تو ، دود آن برای من.

من کار می کنم ، تو احتکار می کنی.

من بار می کنم ،تو انبار می کنی.

من رنج می برم، تو گنج میبری.

من در کارخانه ی تو کار میکنم.

و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست:

وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی،

وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی،

وقتی که من بیمار می شوم ،تو برای معالجه به خارج می روی.

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه کارها به نوبت است:

یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی،

روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم.

من در کارخانه ی تو کار می کنم

کارخانه ی تو بزرگ است.

اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد،

از کارخانه ی خدا که بزرگتر نیست.

کارخانه ی خدا از کارخانه ی تو و از همه ی کارخانه ها بزرگتر است.

و در کارخانه ی خدا همه ی کارها به نوبت است،

در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.

در کارخانه ی خدا ، همه کار می کنند.

در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند.

شعر از قیصر امین پور

نیمچه  شرح


هرگز داشته هايت را دست كم نگير 

سه شعر منتخب

(بخشش)

دستی که می بخشد

شکوه شاعریست که گر یه هاش را

برای این وآن قاب نمی گیرد

....

بارانی که می بارد

ابریست که بی مضایقه

زمین را آسمان می کند

....

منبع=برگرفته از فصل کشف وازه ها

(دعا)

پروردگارا

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک....

تا آن چه راکه تو برایم زود میخواهی را از تو دیر نخواهم

و  آنچه راکه توبرایم دیر می خواهی را از توزود نخواهم

منبع=بخشی از دعای عرفه

(ادب)

هرگز به کودکانتان نگویید پیشه آینده اش چه باشد...

همواره به او ادب وستایش به دیگران را بیاموزید...

چون باداشتن این ویزگی ها همیشه او نگار مردم وشمادر نیکبختی خواهیدبود

واگر این گونه نباشد ...

هیچ پیشه ای نمی تواند به اووشما بزرگواری بخشد......

منبع=ارد بزرگ

اگر......

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
 
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
 



+ اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
 



+ اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند
 

به ادامه مطلب مراجعه کنید 

ادامه نوشته