داستان آموزنده
گرگی که استخوانی در گلویش گیر کرده بود
بدنبال کسی میگشت که آنرا در آورد.
در این هنگام به لک لکی رسید
و از او خواست تا دربرابرمزد او را از این عذاب نجات دهد
لک لک سرش را در دهان گرگ کرد استخوان را در آورد
و طلب پاداش کرد.
گرگ به او گفت:ای دوست نادان من
اینکه سرت را سالم ازدهان من بیرون آوردی برایت کافی نیست؟؟؟؟!!!!!!!!!
وقتی کسی به فرد نادرستی خدمت میکند تنها انتظاری که ميتواند داشته باشد
این است که :"گزندی از او نبیند"

سلام