عدالت روزگار
همیشه بر این گمان بودم که سرمای پاییز بی رحم و مروتی تیشه بر ریشه سبزی درختان می زند
آنچنان سهمناک بدن درختان را با تازیانه خود نوازش می دهد و خشم بر آنان می گیرد که تمامی برگها در چشم بر هم زدنی قالب تهی می کنند و رنگ می بازند از این خشونت و بی رحمی .
سبزی خود را می بازند در این دعوا ، رنگی به تیرگی ابرهای پاییز به خود می گیرند و سرانجام عطای بودن را به لقایش میبخشند و به امید بهار مهربان و جوانه زدن جوانان در زیر خاک پنهان شده و اندکی بعد می میرند.
نوغنچگان و برگهای جوان ولی اینبار گوی از روزگار رکب خوردند، آنان که چند ماه پیش به امید آمدن بهار تسلیم خشونت پاییز و بادهای سردش شدند و مردن را به زندگی درزیر مهر برگزیدند، دیروز تازیانه ستم را در دست بهار بهار روزگار دیدند، دیروز در خشمی عجیب !!! خشمی که دلیلش را شاید تنها خود روزگار بداند آنچنان به برگ های نورسیده و غنچه های درختان سخت گرفت و با تازیانه تگرگ به جانشان افتاد که پاییز در چند ماه پیش این چنین ستم به این نوباوگان روا نداشت ...
دیروز اسمان برکتش را به زمین با خشم و غضب فرو فرستاد، دلیلش را ندانستم ولی به چشم دیدم که چگونه برگهای نورسیده درختان در کوتاه زمانی به یکباره به خاک افتادند.
برگها در چشم بر هم زدنی به خاک افتادند ولی این بار با رنگ سبز؛ گویی روزگار این بار برگها را جوانمرگ میخواست و نو رسیده که آنچنان تگرگ بر سرشان فرو ریخت.
این بار بهار کمر به قتل غنچه ها و برگ های نورسیده بسته بود و در عجبم که چگونه قدرتش را به رخ درختان کشید و پاییز را روسفید کرد................
نتیجه گیری به عهده خودتون:
سلام