یک لحظه محبت
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنا پرت شد.
سرش رو كه بالا آورد، تو چشماش یه غم خيلی بزرگ ديدم. بی
اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه
به دنبال عينكش می گشت، يه قطره درشت اشك تو چشمهاش
ديدم. همينطور كه عينكش رو به دستش میدادم، گفتم: ” اين
بچه ها يه مشت آشغالن!“ . به من نگاهی كرد و گفت: ”
متشكرم!“ و لبخند بزرگی صورتش رو پوشوند. از اون
لبخندهايی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من كمكش كردم كه بلند بشه و ازش پرسيدم كجا زندگي
می
كنه؟ معلوم شد كه نزديك خونۀ ما زندگی می كنه. ازش
پرسيدم پس چطور من تو رو نديده بودم؟
گفت قبلا به يه مدرسۀ خصوصی می رفته و اين برای من خيلی جالب بود. پيش از اين با چنين كسی آشنا نشده بودم. ما تا خونه پياده قدم زديم و من بعضی از كتابهاش رو براش آوردم. واقعا پسر جالبی از آب دراومد. من ازش پرسيدم دوست داره با من و دوستام فوتبال بازي كنه؟ و اون جواب مثبت داد.
ما تمام آخر هفته رو با هم گذرونديم و هر چه بيشتر كايل رو می شناختم، بيشتر ازش خوشم میاومد. دوستام هم چنين احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره كايل رو با حجم انبوهی از كتابها ديدم. گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی ای پيدا می كنی، با اين همه كتابی كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بری!“ كايل خنديد و نصف كتابها رو توی دستای من گذاشت.
توی چهار سال بعد، من و كايل بهترين دوستای هم بوديم. وقتی به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. كايل تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك. من می دونستم كه هميشه دوستای خوبی برای هم می مونیم و مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشه. اون تصميم داشت دكتر بشه و من قصد داشتم دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال برم.
كايل كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصيلی صحبت كنه. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم اون روز روبروی همه صحبت كنم.
من كايل رو ديدم. اون عالی به نظر می رسيد و از جمله كسانی به شمار می اومد كه تونسته بودن خودشون رو در دوران دبيرستان پيدا كنن. حتی عينك زدنش هم بهش مي اومد.
من ميديدم كه برای سخنرانیش كمی عصبی شده. برای همین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: ” هی مرد بزرگ! تو فوق العاده ای“
اون با يكی از اون نگاه هاش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ” مرسی“.
گلوش رو صاف كرد و صحبتش رو اينطوری شروع كرد: ” فارغ التحصيلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند اين سالهای سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همۀ شما بگويم دوست كسی بودن، بهترين هديه ای است كه شما می توانيد به كسی بدهيد. من می خواهم برای شما داستانی را تعريف كنم.“ من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حاليكه اون داستان اولين روز آشناييمون رو تعريف می كرد. به آرامی گفت كه توی اون تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش رو بكشه. گفت كه كمد مدرسه اش رو خالی كرده تا مادرش بعداً وسايل اونو به خونه نياره. كايل نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد. اون ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.“

من به همهمه ای كه بين جمعيت پراكنده شد گوش می دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه، به ما دربارۀ سست ترين لحظه های زندگيش توضيح می داد، پدر و مادرش رو ديدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا اون لحظه عمق اين لبخند رو درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهای خود را دست كم نگيريد.
با يك رفتار كوچك، شما می توانيد زندگی يك نفر را دگرگون نماييد
برای بهتر شدن يا بدتر شدن.
منبع :گروه هشت بهشت
سلام